تبليغاتX
من و تو

من و تو

سلام.امیدوارم حال همتون خوب باشه.یه راست میرم سراغ اصل مطلب...

این آخرین آپمه...بعدش خدا میدونه چه بلایی سر وبم میاد...یا خودم می کشمش(حذفش می کنم) یا میذارم خود به خود حذف بشه(بعد از یکسال).فعلن تصمیمم رو نگرفتم.

یه داستانک براتون میذارم و یه توضیح کوچولو آخرش:

گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد…..
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفت ه بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست.
سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي.
گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت …
هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد.

توضیح : امیدوارم توی این یکسال و خورده ای که با شماها دوستان عزیز بودم تونسته باشم با آپهایی که انجام میدم خاطر قشنگتون رو بدست آورده باشم...دل کندن از شماها برام سخته...از تمامی شماها...اگه بخوام اسم بیارم باید تمامی دوستانی که در قسمت پیوندهای وب اسم دارن رو بنویسم که به دلیل زیاد شدن مطلب از آوردن نام دوستان اجتناب می کنم.

اگه تو این مدت با کامنت هایی که میذاشتم کسی رو ناراحت کرده ام از اون میخوام که منو ببخشه...بنی بشره دیگه.من به نوبه ی خود از همه دوستان راضی ام و هیچ بدی ای ندیدم.

موفق و پیروز و خوشبخت باشید.

دوست ندارم خداحافظی کنم پس میگم به امید دیدار...


نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:52 توسط محمدرضا | |

سلام.میدونم دیر به دیر آپ می کنم اما کامنت هایی رو که میذارین رو سعی میکنم هر دو روز یکبار بخونم و جواب بدم...مشکلاته دیگه نمیذاره آدم راحت باشه(زندگی به همین مشکلاتشه)اگه کمی طاقت کنین شاید از دستم راحت بشین!!!!شوخی نمی کنم.به قول مجری اخبار:اخبار تکمیلی را بعداْ به سمع و نظر شما بینندگان گرامی می رسانیم!!!!

خوب بریم سراغ آپم.واسه این بار یه داستانک طنز واستون گذاشتم و یه شعر پاییزی(شعره شاید طولانی باشه اما قشنگه)

داستانک:

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح  و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و …

 دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات (  Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

و اما شعر

پاييز يك شعر است

يك شعر بي‌مانند

زيباتر و بهتر

از آنچه مي‌خوانند

 

پاييز، تصويري

رؤيايي و زيباست

مانند افسون است

مانند يك رؤياست

 ادامه شعر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:31 توسط محمدرضا | |

آیا سحری به رنگ خون دیدی تو


محراب و تو منبری چنین دیدی تو


خون بر در و دیوار و جماعت سر و رو


فرقی که به سجده لاله گون دیدی تو


آن زاده کعبه و امین حرمین


افتاده میان خاک و خون دیدی تو


آن کس که ستیز خیبر و بدر و احد


چون شیر بغرید چنین دیدی تو


آیا تو درون ظلمت شام سیاه


نان آور کودک یتیم دیدی تو


آیا دل پر ز خون و گریان چشمی


از جور زمانه و زمان دیدی تو


او زخم تن و زبان که در طول زمان


با جان به خرید و دم نزد دیدی تو


آیا زمیان مردم کوفه و شام


مظلوم تر از علی کسی دیدی تو
محمد مهدی نجفی

٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫

چند سفارش و نصیحت از امیر مومنان علی (ع)

در مذمت دنیا و ستمگری:

به دنیا مغرور مشو هر چند با تو موافق باشد. روزگار همان طور که تو را می‏خنداند روزی نیز به گریه‏ات خواهد آورد.
آن گاه که قدرتمند شدی به کسی ظلم و ستم نکن؛ چرا که ستم پشیمانی و ندامت به دنبال دارد.


در تشویق و ترغیب به کسب علم و ادب:

فرزند هر کس (هستی باش) ولی ادب بیاموز تا امتیازها و نیکی‏های علم و ادب تو را از نسب بی‏نیاز کند. شخص هر چند منتسب به خاندان شریف و معروفی باشد، این امر او را از گفتار نیک و ادب و تربیت بی‏نیاز نمی‏سازد. جوانمرد کسی است که بگوید من چنینم، نه آن که بگوید پدرم چنین و چنان بود. علم زینت است. تا زمانی که توانایی علم آموزی داری به دنبال آن باش. به علم تکیه کن ولی اعتمادت به خدا باشد و بی نیازیت از او باشد. صبور باش و عقل خود را قوی واستوار ساز و خود نگهدار باش.

در توصیف ارزش و جایگاه نعمت عقل می‏فرمایند:


بهترین نصیب و بهره‏ای که خداوند به شخص می‏دهد عقل اوست. از میان نعمت‏های خدا چیزی همسنگ عقل نیست. وقتی خداوندعقل کسی را کامل کرد، منش و رفتار او کامل می‏شود. جوانمرد به برکت عقل در میان مردم زندگی می‏کند؛ چون به کمک عقل علم و تجربه‏های او به کار می‏افتد. عقل صحیح و کامل، جوان رادر میان مردم آراسته می‏کند، هر چندکسب و کارش رونقی نداشته باشد. کم عقلی جوان را در میان مردم حقیر و بی‏مقدار می‏سازد، هر چند که خاندان او شریف و خود او دارای منصب و مقام باشد. اگر کسی که به کمک عقل و شجاعت پیروز شود، فرد تلاشگر در امر معیشت و برخورداری از اسباب زندگی بر او پیشی می‏گیرد.


در ترغیب به کار دوری از اظهار عجز:

جابه‏جا کردن سنگ‏های بزرگ از قله‏های بلند کوه‏ها برای من آسان‏تر از این است که منت مردم را بکشم.عده‏ای از مردم می‏گویند کار کردن برای ما عار و ننگ است. ولی من می‏گویم ننگ و عار در دست نیاز به سوی مردم دراز کردن است.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:52 توسط محمدرضا | |

گاه گاهی به من زار نگاهی بنما

دل خوشم با نگه گاه به گاهت ای دوست

تا شب تیره ما روز دل افروز شود

پرده بردار از آن چهره ماهت ای دوست

تو پناه دو جهانی چه شود این دل ما

دمی آرام بگیرد به پناهت ای دوست

به درازای زمان است و چنان طالع من

شب یلدای غم و زلف سیاهت ای دوست

چشم دنیا شده چون دیده یعقوب سفید

همچو یوسف که فکنده است به چاهت ای دوست

خیز و بر مسند اجلال و شرف تکیه بزن

تا ببینند همه عزت وجاهت ای دوست

آسمان را شکند طرف کلاهم از شوق

گر مرا نیز بخوانی از سپاهت ای دوست

محمد خسرونژاد

،*،*،*،*،* ،*٫*٫*

سوز هجران تو داریم کجایی ای دوست!

جمله بی صبر و قراریم کجایی ای دوست!

شمع میقات بیفروز به تنگ آمده ایم

در شب تیره و تاریم کجایی ای دوست!

زمزم دیده ما چشمه خوناب شده

بی تو دل خسته و زاریم کجایی ای دوست!

شفق چهره تو آینه صلح و صفاست

واله خال عذاریم کجایی ای دوست!

سالها منتظر روی دل آرای توایم

حسرت وصل تو داریم کجایی ای دوست!

بهر دیدار تو و رایت زهرایی تو

جملگی لحظه شماریم کجایی ای دوست!

گلشن شادی ما رو به خزان است خزان

طالب فیض بهاریم کجایی ای دوست!

آتش درد فراق تو جهانسوز شده

بانگ و فریاد برآریم : کجایی ای دوست!

(پارسا)

٬٫*٬٫*٬٫*٬٫،

بدترین و خطرناکترین کلمات این است : "همه این جورند..."   تولستوی

چنان باش که بتوانی به هر کس بگویی : "مثل من باش..."   کانت

انسان برای پیروزی آفریده شده است.او را می توان نابود کرد ولی نمی توان شکست داد... ارنست همینگوی

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 7:4 توسط محمدرضا | |

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من

که جز ملال نصیبی نمی برید از من

زمین سوخته ام ٬ ناامید و بی برکت

که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

خدا به نیمه ای از خویش و نیمی از ابلیس

در آن سپیده چه معجونی آفرید از من؟

عجب که راه نفس بسته ای بر من و باز

در انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می زنید اما

بهار را به پشیزی نمی خرید از من

شما هر آینه ٬ آیینه آید و من همه آه!

عجیب نیست که کز این سان مکدرید از من!

نه در تبری من نیز بیم رسوایی است؟

به لب مباد که نامی بیاورید از من!

و گر فرو بنشیند به خون من عطشی

چه جای واهمه؟تیغ از شما ٬ ورید از من

چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست؟

شما که قاصد صد شانه به سرید از من

برایتان چه بگویم زیاده؟بانوی من!

شما که با غم من آشناترید از من

مرحوم حسین منزوی

******************

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که به طریقت ما کافریست رنجیدن

حافظ

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:12 توسط محمدرضا | |

سلام.

متاسفم...!!!ببخشيد...!!!

سخنم رو با عذر خواهي از تمامي دوستان آغاز ميكنم...ميخوام به شماها بگم كه:بابا ايووووووووووووووول دارين. علي رغم اينكه من مدت يك ماه(شايدم بيشتر)به خاطر حدوث برخي مشكلات نتونسته بودم حتي كامنتهاي شماها رو جواب بدم ولي تريپ معرفت و مرام اومدين و منو تنها نذاشين...ايوووووووووووووووووول!!!

توي اين مدت كه نبودم سرم خيلي شلوغ بود:كاراي فارغ التحصيلي...مريض شدنم...قطعي ADSL و يكي دو مشكل ديگه.پيش خودم گفتم:بابا عيد شده...نميخواي به رفقات يه سري بزني؟با رضا(رفيق پايه ام)مشورت كردم و گفت:آپ كني بهتره.منم خدا خواسته ديدم همه چي جوره(الان هم كه دارم مي آپم ADSLام قطعه...مزاحم همين داش رضام)آپيدم.

تو رو خدا اگه تونستين سر سفره هفت سين دعايي هم به حال من بيچاره كنيد كه بهش خيلي نياز دارم.

ممنونم كه تمام حرفام رو خوندين...اميدوارم سالي رو كه پيش رو داريم سالي همراه با موفقيت و كاميابي و پيروزي و سربلندي براي تمامي دوستان عزيزم باشه.

سال نو مبارك.

براي تولد تازه بهار

جشن بگيريم...

اسفند دود كنيم ، عود بسوزيم

كوچه ها را چراغان كنيم

حوض هاي كوچك خانه هايمان را

پر از آب و ماهي كنيم

گلدان شمعداني مادربزرگ را

كنار حوض بيارانيم

و دوباره كودك شويم

و براي آمدن بهار ، هورا بكشيم...

**********************

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل وتخت و بخت

بادت اندر شهرياري برقرار و بردوام

سال خرم ، فال نيكو ، مال وافر ، حال خوش

اصل ثابت ، نسل باقي ، تخت عالي ، بخت رام

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 14:25 توسط محمدرضا | |

سلام

این جمله رو حتماْ همتون شنیدید که اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست.شعر زیر شاید مصداقی از این جمله باشه...امیدوارم خوشتون بیاد.

 

تصوری داشتم...

 

خیال  کردم که در کنار ساحل با خدا قدم می زنم

 

در آسمان تصویری از زندگی خود را دیدم

 

در هر قسمت دو جای پا دیدم

 

یکی متعلق به من و دیگری به خدا

 

وقتی آخرین تصویر زندگی ام را دیدم

 

به جای پا روی شن نگاه کردم

 

دیدم که چندین زمان در زندگی ام فقط یک جای پا بیشتر نیست

 

دریافتم که در سخترین نقاط زندگی ام اتفاق افتاده

 

برای رفع ابهام از خدا سوال کردم

 

خدایا فرمودی که اگر به تو ایمان بیاورم

 

هیچ زمانی مرا تنها نخواهی گذاشت

 

دیدم که در سخترین لحظات زندگی ام فقط یک جای پا بیشتر نیست

 

چرا در زمانی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم تنهایم گذاشتی؟

 

خدا فرمود : فرزند عزیزم

 

تو را دوست دارم و تنهایت نمی گذارم

 

در مواقع سخت اگر یک جای پا می بینی

 

در آن لحظات تو را به دوش کشیدم.

***********

نکته:قسمت پروفایل وب راه اندازی شد.

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 8:39 توسط محمدرضا | |